http://www.irupload.ir/images/darel2l4km7xfznzdzvo.gif


                  http://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gif

http://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifشبی در عالم مستی نشستم گریه ها کردمhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gif


http://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifبرای این دل خسته شبی تا صبح دعا کردمhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gif


http://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifدعا کردم که مهرت برود از دلhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gif


http://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifولی اهسته میگفتم خدایا اشتباه کردمhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gif

 http://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gifhttp://raz1561.persiangig.com/33%5B3%5D.gif


 


هر کی اومد تو زندگیم همه چیزمو دادم  ، جز چند بیت شعر که فقط همینارو دارم

ولی من می گم همه رو باز دوست دارم  ولی همه اونا که می گفتن دوست دارم 

جواب محبتم رو با نفرت دادن  بهم یاد دان که بعضی گلا هم هستن که خار دارن

بهم میگن علی چرا شاد نیستی  باید بگم چون که خوشبختانه تو جای من نیستی

دوست نداشتم مردم باهام دشمن باشن ، همینارو گفتم که حالا دشمن دارم 


آره از همه دخترا بیزارم ، الان سه شبه که بیدارم ، بدجور خرابه حالم

دارم فکر می کنم که من از این دنیا چی دارم ؟ یه سلول تاریک ؟

یه چیزی به اسم اتاق خوابم که توش شعر بنویسم وقتی که همه خوابن 

دارم فکر می کنم اونایی که منو رو سرشون می زاشتن 

هموشن در کل مثله الکل پریدنو منو با خودم تنها گذاشتن

اینو درک کن که من خسته شدم از این زندگی سردو از دست خودم 

شاید مردم بگن اگه این آدم یه زره درک می شد دیشب، تو سن کم نمی رفت توی غم بی شک

دو نفرم از حالو روزم نمی دونه که وعده های غذایی ندارمو همش شده روزه

واسه همینه که به همه شدم مشکوک ولی لااقل تو یکی دلمو نشکون 

الانم تنهام ، منمو خداهو یه زندگی بی هوده ، تنها تفرهمم این خودکار آبیه روبه رومه



نه باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری

تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری

چشمای خشک شد به در

حالا کی بی وفا تره ، بالو پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره

ببخش اگه قسمت نشد توی چشات نگاه کنم

یا سر روی شونت بزارم یا اسمه تو رو صدا کنم

تو هم منو بزار برو ، اما بدون رسمش نبود

جز تو آخه کیو دارم دلیل رفتنت چی بود

اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده



 

بچه تر که بودم آخه فکر میکنم کودک درونم هنوز.....

بچه که بودم موقع پاییز که میشد مخصوصا از روی برگ های پاییزی خشک شده نارنجی رنگ کنار کوچه رد میشدم تا خش و خش زیر پاهام صدا کنن و من از این صدا لذت میبردم.

 

 

بزرگتر که شدم دیدم توی دنیای آدم بزرگ ها هم همین وضعه ....

تا وقتی که سر پایی و اون بالا بالا ها نشستی کسی دستشم بهت نمیرسه اما همچین که ضعیف میشی و رنگ و لعابتو از دست میدی زیر دست و پا میافتی اونوقت آدما از این که زیر پا لهت کنن لذت میبرن.....

 

اما راز پاییز اینایی که گفتم نیست ..راز پاییز توی حس غریب دل تنگی پاییزه..

با این که یه حس دل تنگیه اما یه حس خوبه.....

توی پاییز بارون زیاد می باره..

 

بارون حس دلتنگی قشنگیه یه حس خوب ....با این که دل آسمون خیلی پره اما خواهش نمیکنه.... گریه میکنه اما هر چند مدت یه نهیب با شکوه .... درد دلشو گدایی نمیکنه ....با غرور طلب میکنه ...فریاد میزنه...

 

میدونی راز پاییز چیه؟

 

راز پاییز اینه که چون میدونه داره جاشو به زمستون میده....چون میدونه داره موهاش سفید میشه داره به یه خواب طولانی میره دلش گرفته ....مرتب گریه میکنه ...

اما پاییز همه اینایی که گفتم نیست ..... پاییز حس غریب قشنگ دوست داشتنه ....

دوست داشتن همه اون چیزایی که نمیتونی بگی دوسشون داری ...

اگه نمیتونی واسشون گریه کنی اگه غرورت اجازه نمیده برو زیر بارون....اونجا کسی اشکاتو نمی بینه

 

ااما آخرین حرف.....

من نمی دونم راز پاییز دقیقا چیه ....فکر میکنم هیچکس دیگه هم ندونه...

اگه قرار بود کسی بدونه دیگه راز نبود........

 



باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،

می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه

می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.

می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ،

رو به سوی شادکامی .

می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،

بانگ شادی پس کجا بود؟

این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،

اشک می ریزد برایم.

می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره

از کنار برکه ی خون.

باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،

بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!

هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی

مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری...



چشمانم گریان است و دلم خون

دل من صاف است به زلالی آب

وچشمانم گریه می کنند مانند اسمان

دستانم خسته از پارو زدن

دیگر به چه امیدی زنده بمانم

وقتی در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست

آری

این دریای غم من است

غم های من پایان نخواهد یافت

... دلم شکســـت...

من نا امید نمی شوم و همچنان پارو

می زنم

چون خدا را دارم

خدای من

دل شکسته ی مرا ترمیم کن



تو را از بین صدها گل جدا کردم

 تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم

برای نقطه ی پایان تنهایی

تو تنها اسمی بودی که صدا کردم

عشق من عشق من

بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن

با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن

اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده

 که خیلی وقته یخ کرده

عشق من عشق من

دیگه دلواپس بودن واسم بسه

دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه

زیادیم کرده پژمردن

زیادیم کرده غم خوردن

توی بیداد تنهایی

درعین زندگی مردن

عشق من عشق من

بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن

با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن

اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده

که خیلی وقته یخ کرده

عشق من عشق من

دیگه دلواپس بودن واسم بسه

دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه

زیادیم کرده پژمردن

زیادیم کرده غم خوردن

توی بیداد تنهایی

درعین زندگی مردن

عشق من عشق من



دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

 

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

 

دلداده اش را “ با او چنین گفته بود:

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

 

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد»

 

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

 

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

 

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

 

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

 

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد:

 

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام»

 

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت:

 

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟»

 

دلداده اش هم نابینا بود

 

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

 

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

 

و در حالی که از او دور می شد گفت:

 

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی. . .»

 

 

 



گفت با من می ماند اما نگفت تا کی؟

 

گفت که دوستم دارد اما نگفت چقدر؟

 

گفت که خیلی براش عزیزم اما نگفت چرا؟

 

گفت که برای عشقم جان می دهد اما نگفت چگونه؟


گفت که برای همیشه عاشقم می ماند اما نگفته بود که معنای عشق چیست؟


او می گفت و من نیز تنها به چشمانش نگاه می کردم شاید


این سکوت بهترین راه بود.


می گفت که بعد از تو زندگی را نمی خواهم و هیچگاه فراموشت نخواهم کرد.


مدتی گذشت احساس کردم فراموش شده ام و دیگر در قلبش جایی ندارم.


چند قطره اشک چند روزی دلتنگی و گهگاهی دلی نا امید و خسته از زندگی


سهم من از این جدایی بود.


گفت من میروم زیرا عشقی در این زمانه نیست و این ها همه یک قصه و افسانه


است اما نگفت که روزی روزگاری گفته بود با من می ماند و مرا خیلی دوست دارد.


گفت من می روم چون بین من و تو فاصله است که ما را هر لحظه از هم دور


می کند اما نگفت که روزی به من گفته بود که برایش عزیزم و حتی برای عشقم


جان می دهد.

 

هر چه گفته بود تنها یک ادعا بود یا شاید حرفایی که از ته دل نبود.

 

و این بود رسم عشق لعنت به قلب ساده ام بی خیال سر نوشت این دل ساده ام


با عشق نمی سازد بس که عشق با احساس دروغیش او را به بازی گرفته


دیگر عشق را باور ندارد.


نمی گویم فراموشت می کنم کسی که سالها قلبم را به بازی گرفت و رفت


را هیچ گاه فراموش نمی کنم.

 

هیچ گاه کسی که قلب بی طاقت و عاشقم را شکست و لحظه های زندگی ام

 

را پر از غم وغصه کرد را فراموش نمی کنم.


خوبی های تو همه را از یاد می برم و مطمئن باش این دلی که آن را شکستی


و رفتی هیچ گاه نامهربانی هایت را فراموش نخواهد کرد

 



← صفحه بعد شبهای عاشقی

 
قالب وبلاگ